Friday, August 15, 2008

خاطرات تکنولوژيک

چند وقت پيش که بعلت پرشدن کشوهام و جعبه هاي سي دي تصميم گرفتم يک حالي به احوالات سي دي ها بدم، حدود صد تايي سي دي دور ريختم که واقعن بعضيهاشون نوستالژيک بودن

اولين سي دي ويندوز 95 ...
هيچوقت اولين باري که ويندوز 3.1 رو پاک کردم و ويندوز 95 نصب کردم يادم نميره! وقتي ويندوزه اومد بالا و ديدم چقدر تفاوت داره با ويندوز قبلي، واقعن عشق کردم! اون موقع کتاب و کلاس کامپيوتر اينطوري همه جا نريخته بود، جاهاي دولتي مثلن کتابهاي کامپيوتري داشتن، بعد که خودم قابليتهاي ويندوز رو کشف ميکردم حالي ميکردم وصف ناشدني...

اولين سي دي آديو ...
اون موقع عشق و عاشقي مثل امروز نبود، مثلن يک دوست دختري داشتم که بهم يک آديو سي دي داده بود، مثلن ته کلاس بود! يادش بخير آلبوم use your illusion گروه گانز بود که توش با خط خودش اسم آهنگها رو نوشته بود! اين سي دي رو کم بود شبها بذاريم زير بالشتمون!! الان مردم دي وي دي به پاي هم ميريزن!!!

اولين سي دي mp3 ...
اون موقعها هر سي دي mp3 که ميگرفتي حتمن توش مايکل جکسون و پينک فلويد داشت!! از ايرانيها هم ابي!! من اولين بار mp3 ابي رو روي سه تا ديسکت فلاپي گرفتم! يادش بخير فايلهاش اسپليت شده بود، اومدم مرجشون کردم و با winamp ورژن بوق بازش کردم! اصلن انگار يکي از عناصر جدول تناوبي کشف شده!! نميدوني چه حالي داشت!!! اون موقع mp3 داشتن کولاک بود! من يادم مياد مجتمع پايتخت مثل امروز مغازه نداشت، همش پارتيشن بود و ملت نشسته بودن اونجا mp3 رايت ميکردن! از در که ميرفتي تو صداي نصب ويندوز ميومد!!! يک تعداد دوست داشتم که اينها از رايت mp3 اون موقع رفتن کانادا!! يک سي دي رايتر مثلن چهارصد هزار تومن بود!!!!

اولين سي دي نرم افزاري...
با تک تک برنامه هاش مثل يک آلبوم عکس خاطره داشتم! اون موقع يک همچين سي دي داشتي به اندازه يک فروشگاه نرم افزاري امروزي بهت احترام ميذاشتن!!! اون موقع سي دي کينگ و اينها نبود، خودم فولدر بندي کرده بودم و برنامه ها رو ريخته بودم توي سي دي!! هارد ديسکم اون موقع 1 گيگ بود!!!

اولين وي سي دي ...
آخ که اين ديگه ته تکنولوژي بود!! يک وي سي دي رو چقدر ميشد باهاش کيف کرد!! مهمون داشتي يک ساعتي با اين حال ميکرد، دو ساعتم در موردش حرف ميزدين!!!

خلاصه کلي سي دي از ورژنهاي مختلف ويندوز تا نرم افزار و کينگ و اينها رو دور ريختم! تنها سي دي هايي که نگه داشتم فول آلبوم آقا جان بود که سالها باهاش زندگي کردم... اونقدر دوستش دارم که با سي دي هاي اورجينال و دي وي دي هاش عشق نکردم! يادم مياد دوران دانشکده هم با بچه ها گروهي کار ميکرديم، هر بار خونه يکي جمع ميشديم کار کنيم، منم اين سي دي رو توي کامپيوتر همه کپي کرده بودم و همه جانباز شده بودن!! يک سي دي هم دارم که توش عکس و اينها داشتم و يک سي دي هم از کپچرهاي شبکه پيام!!! اين آخري خيلي قميتي هست!!! خيلي دوست دارم سر يک فرصت بشينم يک حالي باهاش کنم و کپچرهاش رو تبديل کنم بريزم روي بلاگ! انشاا... وقتش پيدا بشه...


Tuesday, August 05, 2008

so 90s

فرض کنيم يک ثابتي رو براي 5 سال بطور متغيير دوست داشته باشيم که بازه اون رو از صفر تا صد در نظر بگيريم، بعد براي 5 سال بعد اون ثابت رو نبينيم و مجبور باشيم بازه رو به ماکسيمم ده درصد برسونيم!! اما در يک روز خاص اون ثابت ديروزي که به متغيير ثابت نماي امروزي تبديل شده رو براي 5 دقيقه ببينيم! پيدا کنيد مشتق برآيند حواس پنجگانه طراح صورت مساله رو در اون چند دقيقه....


Saturday, August 02, 2008

پل عابر با آخرين تکنولوژي

Pedestrian Bridge

پل عابر با آخرين تکنولوژي!!! مجهز به بادبند ضدزلزله و سوراخ فوري!!!


Friday, July 25, 2008

خالتور

چند وقت پيش بواسطه رفقا يک آقايي دنبال طراح سايت ميگشت که دوستان ما رو معرفي کردند و تماس گرفتم و قراري گذاشتيم و يک مجموعه تهيه غذا داشتند که ما رفتيم اونجا! خلاصه يک آقاي فوق العاده خوشتيپ بود و توي کار بيزينس بود که مقيم ايران نبود و چند ماه اينطرف و چندماه اونطرف بود! گفتش من دو تا سايت نياز دارم، پرسيدم اوليش؟ گفت لباس هست و برندهاي معروف فرانسوي رو ميارم و مزون خاصي دارم و با قشر خفن مايه دار مشغول کار هستم که اصلن نميپرسن قيمت لباس چي هست و تخفيف بده و اين حرفها!! توي ايران براي بيزينس فقط بايد با همين قشر خاص کار کرد و گفتم شما خيلي کارت درست هست که اين قشر رو پيدا کردي و اينطوري هم ميتوني باهاشون بيزينس کني!! ياد ضرب المثل مرغ هرچي چاقتر، ماتحتش تنگتر افتادم! ما که شانسمون در اين زمينه خوب نبوده!! خلاصه منم سوالات مربوطه رو ازش پرسيدم و يادداشت کردم و گفتم سايت دومي؟ گفت موسيقي! گفتم به به ! چه خوب!! چه سبکي؟؟ گفت خالتور!!! گفتم ببخشيد خالتور؟؟ گفت بله خالتور!! گفتم شما و خالتور ؟؟ گفت آره آقا!! من ده سال پيش اينجا با دادشهام گروه داشتيم ديگه عروسي ميرفتيم و اينها شبي صد تومن اگه ميگرفتيم توي تهران ميپيچيد که فلاني ترکونده انقدر گرفته!!! بلانسبت شما چند شب پيش رفته بوديم عروسي توي جردن و يه دونه از اين دي جي ننه قمرها اومده بود و دو ميليون پول گرفته بود!! خلاصه ما هم حالمون بد شد، ولي رفقا اصرار کردند که گروه رو دوباره راه بندازيم و اين صحبتا!!! جاتون خالي حسابي خندم گرفته بود و گفتم يک چيزي بگم که سر خنده باز بشه والا ميترکم!! گفتم ماشاا...! سه تا فيلد هست توي ايران که خوب جواب ميده!! شکم و لباس و موزيک که شما هر سه تا رو با هم داري و اونم حسابي خوشش اومد و منم تا ميتونستم خنديدم...


Sunday, July 20, 2008

فرار از نوع سوم

اينجانب به شخصه هر وقت خواستم فراري انجام بدم، بدفرم ضايع شدم و يک کمدي درام ازش سبز شده! از فرار بزرگ از مدرسه بگو که تا چند سال بعد از ترک دبيرستانمون دهان به دهان منتقل شده که همش تقصير همين محمود بود!! يکبار هم اومديم از يک رابطه فرار کنيم که اونم سوژه شد!! خلاصه شبي در شرکت يکي از رفقا تا صبح مشغول کار بوديم و همينطوري زمان ميگذست که يکهو ديديم بعله! ساعت دو و نيم نيمه شبه!! گفتيم بلند بشيم کاسه و کوزه رو جمع کنيم و بريم خونه! اومديم پايين و ديديم که بعله، سرايدار در ورودي رو بسته! با خودمون گفتيم اشکالي نداره، از در پارکينگ ميريم! با آسانسور رفتيم پايين و ديديم که سرايدر، درب ورودي پارکينگ رو هم بسته!! خلاصه من داشتم انتگرال ميگرفتم که دوستمون گفت بيا که يافتم! ما فکر کرديم کليد رو يافته! بجان شما پنجرهء توي راه پله رو باز کرد و گفت بفرما! گفتم شما بفرما!! اخوي اينجا نيم طبقست و حدود 2 متري فاصله داره!! گفت نع عزيزم اين پنجره اين بغلش يک لبه داره که پامون رو ميذاريم اونجا و ارتفاع نصف ميشه!! گفتم باشه خودت برو منم نگاه ميکنم! سرتون رو درد نيارم، پاش رو گذاشت روي لبه پنجره و گفت علي!! چند ثانيه بعد صداي پکيدن شيشه در سکوت دو و چهل و پنج دقيقه صبح کوچه رو لرزوند!! حالا داداشمون اون پايين ميگه بيا دادا تو هم!! ازونطرف دختر همسايه اومد پشت پنجره و داشت توي حياط رو نگاه ميکرد!! منم خيلي مودب خودم رو زدم به کوچه علي چپ و وانمود کردم منم با صداي شيشه بيدار شدم و براش دست تکون دادم!!! زن سرايدار هم جيغ ميزد!! آهاييييي! مردم آزار !! براي چي شيشه رو ميشکني؟؟؟ ميخواستم داد بزنم ابله!! آخه اگه مردم آزار بود که شکسته و فرار کرده!! اگر دزد هم بود که هدفي داشته!! اين سوال احمقانه چيه ميپرسي!! اونم اين ساعت از صبح؟؟! خلاصه آقاي سرايدار دست بيل بدست اومد و رفيقمون خودش رو زد به شل بودن و گفت شما رو ترسوندم؟؟ شما ترسيدي؟؟ آخ آخ خانومتون ترسيد؟؟؟ آخ آخ !! ترسيدي؟؟ سرايداره هم گفت نع آقا شما خوبي و اونم الکي گفت نع پام رفت توي شيشه و خون مياد و بابا درها رو چرا بستي و گير افتاديم و ما هم از راه پله دست تکون داديم براي سرايدار که بيا درب و باز کن رفيقمون رو ببريم بيمارستان، خلاصه که بخير گذشت!! اومديم نشستيم توي ماشين و يک دل سير خنديديم! جريان دختر همسايه رو که تعريف کردم، دادشمون تصميم گرفت هر شب اين حرکت رو تکرار کنه ...


Tuesday, July 15, 2008

کرديت کارت

يک حرکت مثبتي که ما بواسطه آبجي عزيزمون در جهان اول انجام داديم، اين بود که برامون يک فقره کارت اعتباري باز کنن که ما بتونيم از جهان سوم، مستقيم عمليات پولکي انجام بديم و اين سايتهاي مختلف که هي با مسترکارد و کرديت کارد، ما رو تحقير ميکنند رو به چشم جديدي نگاه کنيم و باهاشون معاشرت کنيم و بقولي آشنااااااااايييييييي داشته باشيم!! لامصب هرجا که حرف پول وسط باشه، آدم رو بچشم ديگه اي نگاه ميکنن! حتي تو اين دنياي مجازي!! جل الخالق!!!


Saturday, July 05, 2008

مدير فنی

پارسال يکي از رفقا يک شرکت نرم افزاري زده بود و با يک ايدهء جديد، استارت نوشتن يک نرم افزاري جديد براي سازمانها و مجموعه هاي بزرگ زده شد و ازونجايي که بما لطف زيادي دارند و ما مورد اعتمادشون هستيم و از طرفي آچار فرانسه بوده و هر شغل و رشته اي رو يک تستي کرديم، ما رو بعنوان مهندس نرم افزار انتخاب کردند و خلاصه کار رو برديم جلو تا اينکه نرم افزاره اصلاحات لازم روش انجام شد و چند ماه هم در عمل تست شد و نتيجه فوق العاده اي داشت، آقاي مديرعامل واسمون کارت ويزيت چاپ کردند و ما رو مدير فني شرکت کردند...
همينطوري که کارت ويزيت رو گذاشته بودم توي کيفم بغل بقيه کارت ويزيتهام، ديدم عجب سيستميه!! ما همه کارهء بيکاره هستيم واقعن! بقول شاعر، کي هستم و چي هستم، فقط خدا ميدونه! حل اين معما، منو کرده ديوونه!! تصميم گرفتم اگر روزي پيري شدم يک کتاب بنويسم در اين مورد که يادم افتاد دارم بلاگ مينويسم و اون موقع همينها رو کپي و پيست ميکنم...