Saturday, December 27, 2008

اتو و سيمور

وقتي توي ماشين نشستي و در حال رانندگي هستي، ادمهاي مختلفي رو گوشه خيابون ميبني که بهت نگاه ميکنن که بسته به ماشيني که سوار شدي و وضعيت جوي اون نگاهشون خيلي متفاوت هست!!! من خوشم نمياد کسي رو سوار کنم و نع دخترش نع پسرش، کسي رو سوار نميکنم، البته اينهايي که روشون زياده جوري بهت اشاره ميکنن انگار تاکسي هستي، ميرم جلوتر واي ميستم، وقتي اومد سوار بشه، گاز ميدم و ميرم خيلي حال ميده!!! يه بار هم يک فروند از اين ملاهاي چاقالو بهم اشاره کرد، منم با سرعت تمام فرمون رو پيچوندم سمتش که عبا و عمامش افتاد و خودش شيرجه زد توي شمشادها!! روزهاي برفي و باروني هم که ماشاا... دختر خانومها انقدر مهربون ميشن و نگاههاي عاشقونه ميکنن که احساس ميکني الان توي ضربدر هفت نشستي!!! (توضيح: ضربدر هفت، اسلنگ اشکولي براي بي ام دابليو اکس سون هست!!!) همه مهربون با نگاههاي عاشقانه!! حالا همين آدمها توي روزهاي آفتابي جوري سرشون رو ميگيرن اونطرف انگار کراکي رد شده يا يک اتوبوس فرسوده داره رد ميشه!!!! بعضيهاشونم که ديگه خيلي بارون و برف يا ترافيک بهشون فشار بياره، مقدسات رو فراموش ميکنن و اشاره هم ميکنن که مارو سوار کن!!!!
تنها آدمهايي که من سوارشون کردم شامل پيرمردها بوده و يکبارهم سه نصف شب يک بابايي حسابي شنگول بود رسوندمش و يک بارهم داشتم با تلفن حرف ميزدم يک آقايي رو سوار کردم و همينطوري که گرم حرف زدن بودم يارو رو رسوندم در خونش که گير داد بيا بريم تو يه کافي با هم بزنيم!!! خلاصه مدتها بود که ما کاري به کار کسي نداشتيم، که يک روز داشتم ميرفتم سمت خونه که توي کوچه پس کوچه ديدم يک پيرزني واستاده با يک چرخ و بند و بساط و اينها!!! خلاصه ما هم خلف عادت کرديم و زديم بغل و وسايل خانوم رو ريختيم بالاها و مثل خانومهاي باشخصيت درب رو براش باز کرديم و بستيم و برديم رسونديمش!!! کلي هم تشکر کرد و نرسون و اينها، ما هم گفتيم حالا ما که داريم خوبي ميکنيم کاملش کنيم و مسيرمون رو هم دور کرديم و هم کج!!!
ماشين رو نگه داشتم و پياده شدم و عروس خانوم رو پياده کردم و خرت و پرتهاشم گذاشتم جلوي در خونش و اومدم باهاش خداحافظي کنم، گفتم مرسي پسرم، سايز پات چنده؟؟!!! يه نگاهي به پام کردم ببينم کفش پام هست يا اينکه کفشهام تميز هست يا پاره پوره شده که اين سووال رو پرسيد؟!؟! نگاهي کردم و ديدم خير همه چي ميزونه!! گفتم مادر سايز پاي من؟؟ بابا بيخيال، ما با اجازتون مرخص بشيم! با خودم فکر کردم اين عجيبترين سايزي بوده که تا حالا يک خانوم از ما پرسيده!!! خلاصه ازون اصرار و از من انکار که بابا سايز پا رو بيخيالشو!! خيلي اصرار کرد، گفتم لابد يک پسري اندازه من داشته، ميخواد مثلن کفشش رو بده بمن يا جوراب پشمي برام ببافه!! گفتم سايز پام فلان قدره! چطور حالا؟!؟! گفت آخه يک کفشي داشتم، تميزه در حد نو ميخواستم بهت بفروشم!! حيف که برات بزرگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!
منو ميگي، دست کردم جيب بغلم ببينم کلتي، ريوالوريري چيزي دارم، مخش رو بترکونم روي ديوار که هيچي نبود! خلاصه اين براي ما تجربه شد که ديگه پيرزنها رو هم سوار نکنيم!!! شانس و داري؟!؟! تيکه آخرش شاهکار بود!! حيف که برات بزرگه!! دلشم سوخته ننه!! سگ پدر!!!


Saturday, December 20, 2008

پولداران ابله

هميشه اين سوال برام پيش اومده که بعضي از آدمهايي که شرکت و دم و دستگاهي براي خودشون دارن و پول پارو ميکنن، با اين عقل ناقصشون و شعور کمشون چطوري پولدار شدن!؟ بعدتر فهميدم اين جور آدمها شانسشون خوبه يا آدم شناسهاي خوبي هستن که آدمهاي صاف و ساده رو استعمار ميکنن، البته هر از چندگاهي هم يکي هفت خط تر از خودشون مياد و يک حالي بهشون ميده، با اينکه همه دزد شدن و کلاهبردار، هنوز اين آدمها شانسشون اونقدر خوب هست که تعداد صاف و ساده هايي که به تورشون ميوفته، ازون هفت خطهايي که ترتيبشون رو ميده خيلي بيشتره!!
اينو گوش کن، يه بابايي هست که کارخونه داره و اينها، ما يک کاري براش انجام داديم، بعد خواست براش يک پرزنتيشن هم درست کنيم، بعد سگ پدر انگليسي دو کلمه هم بلد نيست، ادعايي داره بيا و ببين، گفت بلي، يکي از اين سي دي ها ميخوام نمايشگاههاي خارجي که ميرم شرکت رو پرزيدنت بکنم!!! حالا ما رو ميگي ترکيديم از خنده!! خلاصه پرزيدنت رو آماده کرديم آقا ببره بکنه، گفت يک موزيک باحال روش بذاريم، ما هم يک سري موزيک بدون کلام مناسب براش گذاشتيم انتخاب کنه، گفت نع، اينها خوب نيست، يک موزيک تکنو بذار!! گفتم مهندس جان، روي اين سي دي ها موزيک تکنو نميذارن!! گفت ميخوام که ميخوام!! راست ميگن پول همه چي مياره بجز شعور و سليقه!! خلاصه گفتش آخه يکي هست خيلي خوبه، گفتم کي؟ گفت اين پسره هست آلمانيه! گيتار ميزنه، خيلي خفن!! گفتم جانم؟؟ گيتار ميزنه بعد تکنو؟ اونم آلماني؟؟! با خودم گفتم ابله حتمن فرق راک و تکنو و متال رو نميدونه!! گفتم رامشتاين رو ميگي؟؟ گفت نع بابا ! اين پسره ديگه!! موهاش زرده!! خلاصه بعد از کلي تحقيق و بررسي فهميديم منظور آقا اسکوتره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فرض کن!! اسکوتر آلماني هست و گيتار ميزنه!!!!!!!!!بعد هم آقا فرمودن اسکوتر کراک ميزنه که روي صحنه اين همه انرژي داره و بالا و پايين ميپره!!!!! بعد اگه تا اينجا از خنده نمردي، اين رو برات بگم که بترکي!!! يک فولدر اسکوتر براش بردم، 4 تا آهنگ بوم تيس بوم تيس از توش انتخاب کرده، بعد ميگه اينها خوبه، حالا آهنگها چيه؟؟!! ميميري از خنده!!! ايناست: هاماچ ايز ده فيش؟ ويکند! رمپ! هلو!!! گود تو بي بک!!! اين بماند که وقتي داشت آهنگها رو گوش ميداد و سرش رو تکون ميداد اشک از چشمام ميريخت به پهناي صورتم!!! تجسم کن يارو با کله کچل و موهاي رنگ گرده، کت کرم بپوشه و زيرش بلوز راه راه آبي و زرد با گلهاي سبز!!! بعد پاشو بندازه رو پاش و با اسکوتر جوري کلش رو تکون بده که انگار داره شهرام ناظري گوش ميده!!!! ازونطرف هم اسکوتر داره عربده ميزنه: هلووووووووووووو، هلووووووووووو!!! گووووووووووود تو بي بککککککککککککککک!!!! بعد اينها هيژژژژژژژ!!! استاد فرمودين اين اهنگها مناسبه!! لطفا از اينها تحريرهاش رو حذف کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تحرير اسکوتر؟؟؟؟؟؟؟؟؟ يک دوستي داريم به اسم آرمين، اونم با خودم برده بودم فکر کنم شلوارش رو خيس کرد!! اونقدر خنديديم که تو صورت يارو من الکي سرفه ميکردم و هرهر ميخنديدم! يارو هاج و واج مونده بود، ما هم حسابي خنديديم، الانم که يادم ميوفته ميميرم از خنده... هلوووووووووووووووووووو!!! هلوووووووووووووووووووو!!!! گووود تو بي بک!!!


Saturday, November 15, 2008

حرومزادهء هشتاد ساله

داستان تصادف ما اونقدر پيچيده شد که اعصاب خودمون هم خورد شد، واقعن هربار که بطور ناخواسته با يک موسسه يا ارگان آدم ارتباط پيدا ميکنه، ميبينه چقدر اوضاع مسخرست و خر تو خره و چقدر قوانين مضحکي وجود داره که معلوم نيست چرا و با کدوم تفکري وضع شده! حوصله ندارم توضيح بدم، بخوام انتقاد هم کنيم يک مشت احمق ميان نظر ميدن که آقا چرا انتقاد ميکني! هر وقت بيکار بودين و تفريحي نداشتين يک روز جمعه بلند بشيد بريد پارکينگ بيهقي و بيمه آسيا بشينيد و ببينيد عجب داستانيه! خوبه هرکي هم مياد اونجا حتمن دعواش ميشه! من که خودم ته تسلط بر اعصاب بودم نزديک بود يارو رو خفه کنم! مثلن يارو بايگاني بايد کنه، کل پرونده رو ميخونه! نظر ميده! نقص ميگيره و اين حرفها!! همه اينها رو بيخيال!! من نميدونم اين همه بيمه پول ميديم به چه دردري ميخوره، يارو ميزنه ماشينت رو ميترکونه يک برگ کوپن ميده، تو بايد با يه مشت زبون نفهم از بيمه گرفته سر و کله بزني تا صافکار و لوازم فروش و اينها!! کلي هم بدويي، کلي هم از جيب پول بدي و وقت به فاک بدي، آخرشم هيچي به هيچي!!
اين يارو که باهاش تصادف کرديم و هشتاد سالش بود، لعنتي بيمه ماشينش يه تومن بود و خسارتي که بما وارد شد نزديک دو تومن شد، خلاصه دعوت کرديم اومد دفتر و با رفقا باهاش صحبت کرديم کلي از ما تعريف کرد و عزت تپون کرد مارو، بعد گفت چه کنيم؟ خلاصه اون موقع ما يک حساب سرانگشتي کرديم و خسارت رو حدود يک و ششصد برآورد کرديم گفتيم حالا نصفش رو شما بده، بقيش رو خودمون ميديم، اون لامصب هم کلي مغر ما رو صاف کرد و گريه زاري کرد و اينها، بعدش دويست تومن داد و گفت بقيش رو ندارم و اينها!! خلاصه رفقا هم بهش فهموندن بايد چهارصد بده، منم دلم سوخت گفتم باشه شما بعدن بده يا نداري 150 بده، اونم گفت باشه و اينها فردا ميارم همشو و ميخوام برم سفر و اينها! فردا صبحش اومد و گفت من صد جور کردم و برم سفر بقيش رو ميارم، ماشينش رو هم پنجاه متر اونطرف تر پارک کرده بود که ما نفهميم درست کرده و خوشحال رفت! من آخه نميدونم مرد حسابي تو 80 سالت هست، دروغ واسه چي!!
سرتون رو درد نيارم، مدارک دادن همانا،خبراز يارو شدن همان! هر بار که زنگ ميزدم ميگفت من تازه از سفر اومدم بفکر شما هستم انشاا...! دفعه بعد گفت شمارتون رو گم کرده بودم!! منم قاطي کردم ديگه و گفتم اصلن هم اينطوري نيست، اگه مشکلي براي پرداخت دارين، صاف بگين نميدم، من مسخره شما نيستم، اشتباه هم کردم مدارکتون رو بهتون دادم، شما ثابت کردين آدم موقع تصادف بايد پياده بشه و حسابي بطرف فحش خوار و مادر بده و کتکش بزنه!!! نميدونم چي شد به غيرتش برخورد و اينها گفت اخره هفته، ما هم ديديم آخر هفته خبري نشد ازش، گفتم ديگه ارزش نداره بيخيال اما بذار يک حال اساسي بهش بدم يادش بمونه سگ پدر، زنگ زدم بهش بگم مرتيکه تو که پات لب گوره، چون آدم بيشعور و بي لياقتي هستي، من رفتم ازت شکايت کردم و کل مبلغ رو ازت ميگيرم، بعدم با خودم گفتم از اين ميگيرم فوقش ميبرم جايي اهدا ميکنم، اما دهن اين رو صاف کنم، خلاصه تا گفتم الو! گفت من شرمنده ماشين ندارم و اينا، گفتم خودم ميام ميگيرم، خلاصه آدرس داد، رفتم اونجا، خونش بهترين جاي شهرک غرب، کوچه بن بست، با نگهبان و بقيه تشکيلات!! اومد و داشت حرف ميزد که آره مشکل داشتم و شرمنده و اينها، چپ چپ نگاش کردم و سوار ماشين شدم و رفتم.... مرتيکه حرومزاده! خلاصه خيلي اعصابم خورد شد، واقعن حالم بيشتر از اين آدمها و جامعه بهم خورد....


Saturday, October 18, 2008

مگر تو مملکت شما خر نيست

Persian Gulf

اين همه ايراني جماعت اينطرف آب و اونطرف آب زحمت ميکشن، طومار مينويسند، سايت درست ميکنند، اسم ليگ فوتبال رو ميذارند جام خليج فارس، اسم اتوبان ميذارن خليج فارس، بعد اين اسکول چي ميگه آخه!! بنظرت با اين جماعت احمق چيکار بايد کرد؟؟


Tuesday, October 07, 2008

تصادف کذايي

در يک صبح پاييزي که با علي سلي داشتيم صبح ميرفتيم سر کار يک تصادف خفن کرديم!!! داستان از اين قرار بود که توي يک خيابون يک طرفه داشتيم ميرفتيم و از سر يک تقاطع ما رد ميشديم که يک فقره ماشين سرش اومد بيرون و من گرفتم به سمت راست و ديدم هنوز يارو داره مياد و چند ثانيه بعد کوبيد به درب پشت سرم و حسابي ما رو تکون داد، ازونطرف يک عده کارگر داشتند پياده رو درست ميکردند و چندتا ماشين هم پارک بود، خلاصه ما در چند ثانيه مجبور شديم تصميم بگيريم که کجا بريم که کمترين خسارت رو بزنيم، خلاصه يک دور نود درجه اي زديم و از بغل رفتيم توي جدول و درخت!! وقتي ماشين متوقف شد، اومدم پايين که ببينم کجا هستيم و کي به کي هست و سيستم فيلم فارسي کتک کاري کنيم، ازونطرف يک پيري از ماشين اومد پايين که ما بعدتر فهميديم هشتاد سالشه!! خلاصه دلمون سوخت و فقط نگاش کردم و گفتم سالمي؟ خوبي؟ خلاصه پيري خدا رو شکر کرد که ما رو چپ نکرده و ما زنده مونديم!! بيچاره معلوم بود که ترسيده و رنگش پريده بود، زنگ زديم پليس بياد و نشستيم صحبت کردن و دستگيرمون شد حاجي رفته بوده صبح بيمه بدنه و چون تاخير کرده بود براي تمديد بيمه، تخفيفش پريده بوده و ناراحت بوده و خلاصه نه تنها ترمز نکرده بلکه گاز هم داده و مثل اتوبوس جهانگردي جلوي ما سبز شده، با خودم فکر کردم چقدر بعضي اوقات بايد اتفاقات مختلف دست به دست هم بده که آدم از يک جاي خاص رد بشه و اين اتفاق بيوفته، کافي بود من از يک مسير ديگه ميرفتم و يا اينکه مثلن چند ثانيه ديرتر از خونه اومده بودم بيرون، خلاصه بعضي اوقات يه حوادثي رخ ميده که نميشه جلوش رو گرفت و بستگي داره شانس آدم چقدر کار کنه!! خلاصه از فاز تصادف که اومديم بيرون ديدم بعله، درب عقب سمت چپ کل و يومن تعطيل شده و گلکيرش هم رفته داخولش، جوري که گير کرده به چرخ، سپر عقب خورده به بلوکهاي کارگرها و دياقهاش شکسته و از اون طرف هم گلکير جلو خورده به درخت و چرخ توي جدول!! چرخ و پلوس و دل و رودش زده بود بيرون و طبق کج شده بود! سپر جلو و جلو پنجره هم زده بود بيرون!! خلاصه دور تا دور ماشين مرخص شده!
اين وسطها اون يکي دوستمون، علي وفا هم خودش رو رسوند و يک کارگر افغاني از توي يکي از خونه ها اومد بيرون و شروع کرد صحبت کردن: چکککار مي کني؟؟ من زمين را شسته مي کردم که ديدم صداي تصادم کردن مي آيه!! با خودم پندار کردم کشت و کشتار مي کني!! من و علي سلي از خنده ترکيده بوديم بقولييييي!! پيري هم کف کرده بود که ما تصادف کرديم و ماشين به فاک رفته همش داريم ميخنديم، خلاصه براي پيري توضيح دادم که ما دکمه ترسمون خاموش هست و دو دفعه توي ماشيني بودم که چپ شده، خلاصه ترسمون ريخته!!
پليس اومد و کروکي کشيد و هي ما بايد بهش ميگفتيم اين رو بنويس، اون رو بنويس!! آخر سر هم يک کروکي افتضاحي کشيد که بعدتر فهميديم!! خلاصه افسر که کروکي کشيد گفت ماشين که تکون نميخوره، بيسيم زد جرثقيل بياد، ما هم هر طوري شده بود با کمک کارگران ماشين رو صاف کرديم، چون هم معلوم نبود جرثقيل کي بياد و هم معلوم نبود چقدر قرار بود پول از ما بگيره!! زنگ زدم به مکانيکم و خودش ماشين امداد داره، اونم گفت بزودي مياد سراغمون، توي اين فاصله هم زنگ زدم به لوازم فروشي و قيمت حدودي لوازم رو پرسيدم، پليس هم به پيري گفت: خيلي خب!!! حالا چون شما مقصر هستي بريم سراغ جريمه هات از عدم رعايت سرعت، عدم توجه به تابلوي ايست، نقص ترمز و اينها!! پيري هم ترسيده بود و گفت اي واي!! چيکار کنم؟؟ گفتيم اين خيلي خوووب يعني اينکه مايه رو بيا ديگه!! خلاصه با 5 تومن سر و ته خيلي خوووب هم اومد!!! خلاصه پليس کروکي رو داد امضاء کرديم و رفتش...
مکانيکم رسيد و ماشين رو بلند کرد و برديم جلوي تعميرگاه، ازونطرف با پيري قرار گذاشتيم بريم بيمه همون وقت! خلاصه ما زنگ زديم محل کارمون و همه کارها رو کنسل کرديم، رفتيم بيمه و اونجا خبردار شديم که اي آقا! اول که بيمه ثالث پيري يک تومن هست!! و وقتي خسارت بالا باشه، کروکي افسر قابل قبول نيست و ما بايد ميدونستيم که اون کروکي رو امضاء نميکرديم و کروکي نيروي انتظامي قابل قبول هست، يعني ما بايد ميرفتيم کلانتري!! خلاصه مامور بيمه هم گفت ماشينت کوو؟ گفتم جلوي تعميرگاه، تکون نميخوره!! قرار شد کارشناس بره ماشين رو ببينه و تعيين خسارت بشه!! بمن هم گفت برو از لوازم يدکي فروشي فاکتور بگير و بيار و اين داستانها !! خلاصه يک کوپن از بيمه پيري کند و چپوند توي پرونده و بهش گفت ميتوني بري!! خلاصه پيري هم بنظر ميومد که پول بده نيست، ما در يک حرکت گول مال پيچ مدارکش رو بهش نداديم و گفتيم بعد از تعيين خسارت بهت ميديم، چون ازونجايي که شانسمون خيلي خوب هست، هرکسي بما ميرسه خسيس ميشه و التماس دعا داره، گفتيم محکم کاري اعمال کنيم...
يک چيزهايي واقعن مسخرست!! يکي ميزنه شما رو از کار و زندگي ميندازه بعد يک کوپن ميده و ميره! تو که زيان ديده هستي بايد همه چي رو تعطيل کني و بدويي!!! اگه خسارت بيشتر از کوپن باشه، شما بايد بري شکايت کني اگه کروکي انتظامي نداشته باشي، خب آخه اين چه کاري هست؟ بجاي يک کوپن دو تا بکنيد خسارت آدم رو بدين ديگه!! مريض هستين مگه؟
نکته مسخره بعدي اين هست که سقف تخفيف بيمه هست، من تا حالا تصادف نداشتم و بيمه هشت سال تخفيف دارم، ولي تخفيف تا شش سال حساب ميشه! يا پدرم سي سال بيمه داشت، يک بار هم استفاده نکرد، و اين تخفيفها از يک درصد خاصي بالاتر نمياد!!!
يک توصيه هم بهتون دارم، اگه سقف بيمه ثالثتون يک تومن هست، حتمن سقفش رو اضافه کنيد! با اين همه ماشين آخرين مدل که توي خيابون ريخته يک چراغ بشکنيد حداقل چهارصد هزار تومن بايد پياده بشيد!! خسارت من حدود يک و ششصد شده تا اينجا که اگه اون بابا نده، يا بايد شکايت کنم يا از جيب خودم بدم...
اين داستان ادامه دارد...


Saturday, October 04, 2008

اسکول ميشويم

صبح داشتم ميرفتم سرکار که يک مسج از خاله آيدونگ اومد که به به !! عمو سيمور سحرخيز شدي!! کجا انشاا...؟! ما هم از توي تاکسي هرچي اينطرف و اونطرف رو نگاه کرديم، آيدونگ رو مشاهده نکرديم!! زديم سرکار ميريم تو کوشي؟ گفت من چنتا ماشين عقبتر پشت چراغم!! ازونجايي که هيژژژ چراغي توي مسير نبود، ابتدا به خودمون و سپس به آيدونگ شک کرديم و گفتيم کدام چراغ؟؟ از کجااااااااا؟ وقتي آيدونگ جواب داد، ديديم که اون توي مطهري هست و من توي انقلاب!!! خلاصه به آيدونگ گفتيم سر صبحي ما رو سرکار گذاشتي آباجي؟ که جواب داد بابا مسخره!! من دارم ميبينمت!! اون کلاه تابلوت رو دارم ميبينم و از ماشينتم که داره صداي آقا جان پخش ميشه!! ما رو ميگي؟ خودمون رو در تاکسي وشگوون گرفتيم که ببينيم خواب هستيم يا بيدار؟ خلاصه دريافتيم که اي دل غافل، باز دوباره بدل ما در سطح شهر ظاهر شده و در چند قدمي ما ميپلکه!! ازونجايي که خيلي دوست داريم اين بدلمون رو که تا قبل ميدونستيم قيافش و ماشينش شبيه ماست، اما حالا فهمديدم عينک و کلاهش و موزيکش هم شبيهمون هست رو پيدا کنيم، به آيدونگ گفتيم که يالا اون بدل لعنتي رو خفتش کن!! ازونجايي هم که خيلي خوش شانس هستيم آيدونگ نرسيده بود به بدل عزيز و اونم رفته بود! آيدونگ قول داد دفعه بعد بهش شماره بده!!! منم تاکيد کردم تو شماره نده!! شماره اون رو بگير يا مال من رو بهش بده!! اينطورياست داستان بقولي...


Wednesday, October 01, 2008

تجربه جديد

يک ماه گذشته حسابي مشغول يک پروژه کاري بودم، طوري که آخر شبها ميرسيدم خونه و چون اکثر طول روز رو در جاهاي دولتي بودم و ماه رمضون هم بود، در نتيجه مجموعهء صبحانه، نهار و شام رو در آخر شب با هم ميخوردم و بعضي شبها هم از فرط خستگي صاف ميرفتم توي تخت! براي من که هميشه جغد بودم خيلي عجيب بود که 11 شب خوابيده باشم!! خلاصه در ماه رمضون اگه شما چاق شديد ما چندين کيلو گرم لاغر شديم!!!
خيلي کم پيش مياد کسي در طول زندگيش الگوريتم کاري من رو تجربه کنه! من از بخش خصوصي شروع کردم، بخش نيمه خصوصي رو تجربه کردم و الان از يک ارگان دولتي سر در آوردم!! البته اين رو هم بگم يکي از ديگري مزخرفتر هست و آدم بايد بيزينس خودش رو انجام بده!! فعلن که مجبورم اين پروژه رو تموم کنم تا بعدش ببينم چيکاره هستيم!! بعديش رو ديگه خودم هم نميتونم پيش بيني کنم...
در مورد تفاوتهاي اين سه بخش و تجربياتي که کسب کردم يک مطلب نوشتم که نصف و نيمه هست و تموم شد پابليش ميکنم، البته اگه اتوبوس جهانگردي از روي ما رد نشه ...